خرید بک لینک

مدتی بود به او شک کرده بود، رفتار هایش عجیب به نظر می رسید. دیر تر از همیشه به خانه می آمد. دیگر نمی توانست تحمل کند، در حالی که اشک آرام آرام روی گونه هایش می غلتید، چمدانش را بست. ناگاه کیف گوشه ی اتاق توجه اش را جلب کرد، تمام رمز هایی را که به ذهنش می رسید امتحان کرد، باز نشد. خیلی عصبی به نظر می رسید کیف را به گوشه ای پرت کرد. چند متر آن طرف تر کیف باز شد، سراغ کیف رفت چیز خاصی در آن نبود، جز چند برگه کاری. به سرعت برگه ها را کنار زد، چشمش برق زد. اولین عکسی را که با هم گرفته بودند. آن طرف تر چیز دیگری جلب توجه می کرد جعبه کوچک کادوپیچ شده. تپش قلبش بیشتر شد، جعبه را باز کرد. همان انگشتری که هر وقت از جلوی طلا فروشی رد می شد خودنمایی می کرد. یک کاغذ یادداشت هم که روی آن نوشته بود :
عزیزم تولدت مبارک بابت تاخیر های این مدت مرا ببخش، باید بیشتر کار می کردم تا بتوانم هدیه ای ناقابل تقدیمت کنم.
ناگاه به ذهنش خطور کرد که کیف چگونه باز شد. رمز کیف را نگاه کرد، تنها چیزی که به ذهنش نرسید. شرمندگی در صورتش موج می زد، رمز کیف چیزی نبود جز تاریخ تولدش...

منبع :مجله موفقیت
تردید !
]]>

برچسب: نویسنده: غزل فدایی تاريخ: 24 آذر 2012 ساعت: 15:31:

صفحه بندی